ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

یک حقوق خوان



مطابق فلسفه اجتماعی مدرن "هرکی خوشتیپه هرزه نیست"

بعد اونوخت هرکی ریش داره و پیرهن ساده پوشیده "اختلاسگر پدرسوخته خشک مذهب" محسوب میشه

به همین سادگی فلسفه از یافتن "چرایی" هر چیزی تبدیل میشه به فلسفه دادن توجیه به هرچیزی.

مثل مفهوم عدالت که "قرار گرفتن هر چیز درجای درست خود" تبدیل میشه به "قرارگرفتن هرچیزی در آنجایی که من صلاح میدانم"


همیشه وقتی انسان دچار نا امیدی میشه و تلخی های روزگار یکی پس از دیگری به سمتش میان، پیش خودش میگه اخه من که آدم خوبیم؛ چرا باید اینهمه بلا سره من بیاد؟

گاهی این سختی ها خودش به حکمتی منجر میشه.

گاهی این سختی ها انسان رو می سازه و در برابر سختی های بدتر از این مقاوم میکنه

گاهی این سختیا تجربه و درک انسان رو بالا می بره.

 خداوند هم در آیه ٤ سوره بلد میفرماید: 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی کَبَدٍ = که ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقّت آفریدیم (و به بلا و محنتش آزمودیم)


با حکایتی از مولانا منظورم رو کامل میکنم:

پیر مرد تهی دستی، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت

:


من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

 آن گره را چون نیارستی گشود
 این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

 

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود.

نتیجه گیری مولانا از  این حکایت اینه که:


 تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه


حواستون به نفس های پدرمادر باشه.
     حواستون به نفس های پدرمادر باشه.
          حواستون به نفس های پدرمادر باشه.
              حواستون به نفس های پدرمادر باشه.
                   حواستون به نفس های پدرمادر باشه.
                       حواستون به نفس های پدرمادر باشه.




+ مهمونایی هستن که یهو دیدی از پیشت میرن.
+ یادت نره تو که بزرگ میشی پدرمادر همیشه جوان نیستن.

معتقدم ریا خیلی هم چیز بدی نیست!

شما ببینی یه نفر داره به ٢ نفر کمک می کنه همین خودش زمینه کمک سایرین رو فراهم می کنه!


+ نان مهربانی

+ کارت اهداء عضو

+ اهداء خون

+ اهداء سلول های بنیادی

+ عضویت در زنجیره خیریه محک

+ مراجعه به مغازه های واقع در محل های فقیر نشین به منظور پرداخت حساب دفتری افراد بی بضاعت

+ ارسال اقلام مورد نیاز کودکان هرچند اسباب بازی به یتیم خانه ها


آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای

وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای

وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند

وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت

جمله بی‌قراریت از طلب قرار تست

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است

ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد

از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت




+ طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت.



بعضی افراد در مقابله با خیلی از مسائل و موارد استدلال میکنن که "این زندگی منه و به خودم ربط داره و خودم انتخاب میکنم چیکار کنم" اما متوجه نیستن که بسیاری از تصمیمات حال حاضر ما، بر روی خودمون و اطرافیانمون اثر میذاره:
این زندگی خودته که چربی و قند و شیرینی بخوری و ورزش نکنی اما وقتی مریض شدی این اطرافیانت هستند که جور بیماری و درمان تو رو باید تحمل کنن و تا صبح کنار تختت بیدار بمونن.
این زندگی خودته که با هر دختری دلت خواست ازدواج کنی اما بقیه هستن که باید قرض بدن مهریه همسرت رو بدی.
این زندگی خودته که تا ساعت ٣ شب بیرون بمونی، اما پدر، مادر و همسر بیچاره ات باید بیان از بیمارستان یا کلانتری بیرون بیارنت.
این زندگی خودته که بد رانندگی کنی، اما کی مسئول بی ماشین موندن شب عیدی مردمه؟
و الی آخر

این زندگی تک تک ماست.اما بقیه هم باید زندگی کنن و حق زندگی دارن.

اینست حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه الله علیه، این بود که خود بزندگی گاه گفتی که: «مرا دعای نشاپوریان بسازد» و نساخت و اگر زمین و آب مسلمانان بغصب بستدند،‌ نه زمین ماند بدو و نه آب و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت، هیچ سودش نداشت. او رفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند، نیز برفتند. رحمه الله علیهم و این افسانه‌ایست با بسیار عبرت و این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حطام دنیا بیک سوی نهادند. احمق مردی که دل درین جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند. چون ازین فارغ شدند بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکم مادر و پس از آن شنیدم، از ابوالحسن خربلی که دوست من بود و از مختصان بوسهل که: «یک روز شراب می‌خورد و با وی بودم؛ مجلسی نیکو آراسته و غلامان و ماهرویان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش آواز، در آن میان فرموده بود تا سر حسنک، پنهان از ما، آورده بودند و بداشته، در طبقی، بامکبه، پس گفت: «نوباوه‌ای آورده‌اند، از آن بخوریم». همگان گفتند: «بخوریم». گفت: «بیارید». آن طبق بیآوردند و از دور مکبه برداشتند؛ چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم و من از حال بشدم و بوسهل زوزنی بخندید و باتفاق شراب در دست داشت، ببوستان ریخت و سر باز بردند و من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت کردم. گفت: «ای ابوالحسن، تو مردی مرغ دلی، سر دشمنان چنین باید» و این حدیث فاش شد و همگان او را بسیار ملامت کردند، بدین حیث و لعنت کردند و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناک و اندیشمند بود، چنانکه بهیچ وقت او را چنان ندیده بودم و می‌گفت: «چه امید ماند؟» و خواجه احمد حسن هم برین حال بود و بدیوان ننشست و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فرو تراشیده و خشک شد، چنانکه اثری نماند تا بدستوری فرود گرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست و مادرحسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه ازو این حدیث پنهان داشتند و چون بشنید جزعی نکرد، چنانکه ن کنند، بلکه بگریست بدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت: «بزرگا، مردا، که این پسرم بود، که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند، که این بشنید، بپسندید و جای آن بود و یکی از شعرای خراسان نشاپوری این مرثیه بگفت اندر ماتم وی، و بدین جای یاد کرده شد: رباعی ببرید سرش را که سران را سر بود آرایــش ملک و دهر را افسر بود گر قــــــرمطی و جهود یا کافر بود از تخت بـــدار بر شدن منکر بود.


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Logan Carla مراحل قانون جذب | موفقیت صدای نور ماشين باز بهترین کودک دانلود اهنگ,اهنگ جدید مارک فایل 2 گروه تشریفات مجلل درنیکا _ رشت مجله خودرویی تیبا